


یکی بود یکی نبودغیر از خدای مهربون
هیچ کی نبودیه پسری بوداسمش دانیال بود![]()
که تو ایستگاه آخرمحله ی چهاربیشه ی مسجد سلیمان
به همراه پدر و مادر و تنها داداشش زندگی می کردند![]()
یه روز ای آقا دانیال سوار موتورش شد![]()
و به همراه یکی از دوستاش تو محله چرخ می خورد
که نزدیکی های مدرسه ی شریعتی یه ماشین بهش می خوره و
اونو نقش زمین می کنه می رسوننش بیمارستان
ولی مکانات بیمارستان اونجاجوابگوی درمان اون نیست![]()
به ناچار اعزام می شه بیمارستان گلستان اهواز![]()
چند روزی تو ای بیمارستان بستری بود![]()
که دکترا به خونوادش می گن دیگه امیدی به زنده موندن![]()
عزیز دلشون دانیال نیست و جگر گوششون![]()
دچار مرگ مغزی شده دنیا رو سر پدر و مادرش خراب شد![]()

وای خیلی سخت بود براشون یعنی دیگه عزیزشون رو نمی بینن![]()
دیگه مامان صبح زود که بیدار می شه![]()
لبای خندون دانیال رو نمی بینه بابا هم دیگه ![]()
تکیه گاهی نداره یعنی دیگه چراغ خونشون![]()
خاموش می شه باید با دانیال جونشون![]()
را همیشه خداحافظی می کردن خیلی خیلی سخت بود
که با فرزند بزرگشون که حالا دیگه مردی شده بود و
باید تکیه گاهشون می شدوداع می کردن![]()
۱۷ بهار بیشتر از زندگی اون نگذشته بود

با راهنمایی پرسنل بیمارستان گلستان خونواده ی دانیال
دست به کار بزرگی زدنداونا رضایت دادند
تا اون چیزی از بدن فرزند عزیزشون به درد بیماران نیازمند می خوره
رواز بدن نازنینش جدا کنندو بیماران نیازمند
پیوند بزنندآرامشی درون پدر و مادر دانیال رو
فرا گرفته فکرش رو که می کنن می بینن که دانیال
دوباره زنده شدو با کار بزرگشون نه یه دانیال بلکه چندین
دانیال دیگه روبه آغوش خونواده هاشون بر گردوندن
دانیال قصه ی مارو بال ملائک به آسمون پر کشد
ولی یاد و نامش تا ابد بر دفتر افتخارات
شهر مسجدسلیمان ثبت شد تا سند دیگری بر کتاب زرین
این شهر باستانی و نفت خیزافزوده شود .


دانیال محمودی

نوجوان مسجدسلیمانی بود
که در ۱۷ / آذر / سال ۱۳۷۳
دیده به جهان گشود
و در ۳ / بهمن / سال ۱۳۹۰
در بیمارستان گلستان اهواز
دچار مرگ مغزی شد و با موافقت خانواده اش
اعضای بدنش به چند بیمار نیازمند
پیوند زده شد ...
شادی روحش صلوات ![]()




